ماجرای بعضی از جوونای ما

ماجرای بعضی از جوونای ما !

من سرم تو کار خودم بود داشتم خوندن نوشتن یاد می گرفنم

ماجرای بعضی از جوونای ما

که یه روزی یه دختری رو دیدم

ماجرای بعضی از جوونای ما

اون این شکلی بود

ماجرای بعضی از جوونای ما

ما با هم دوست شدیم و اوقات خیلی خوبی باهم داشتیم

ماجرای بعضی از جوونای ما

من اونقدر دوسش داشتم که بهش هر چند وقت کادو میدادم

ماجرای بعضی از جوونای ما

وقتی اون هدیه رو باز می کرد و از کادوم خوشش میومد اینجوری ذوق می کردم

ماجرای بعضی از جوونای ما

در کنارش احساس خوشبختی و غرور می کردم

ماجرای بعضی از جوونای ما

ما تقریبا همه شب ها با هم در حال گفتگو بودیم

ماجرای بعضی از جوونای ما

همه اطرافیان بهمون حسودیشون میشد و اینجوری نگامون می کردن !

ماجرای بعضی از جوونای ما

همه چی خوب و عالی بود حتی فکر می کردم خوشبخت ترین آدم رو زمین هستم

ماجرای بعضی از جوونای ما

اما وقتی روز عشق (ولنتاین) شد ..

یواشکی تعقیبش کردم و دیدم که اون گلی رو به یه پسره دیگه داد ..

ماجرای بعضی از جوونای ما

نمی خواستم باور کنم ..

ماجرای بعضی از جوونای ما

من اینجوری شدم

ماجرای بعضی از جوونای ما

و همچنان اینجوری بودم ..

ماجرای بعضی از جوونای ما

کم کم داشتم فراموشش می کردم

ماجرای بعضی از جوونای ما

..

ماجرای بعضی از جوونای ما

بله .. من موفق شدم ..

آخرش تونستم اون دختر رو فراموش کنم

ماجرای بعضی از جوونای ما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید *

بستن تبلیغ