طراحی سایت حرفه ای
تاریخ انتشار خبر: ۵م آبان ۱۳۹۱
  تعداد نظرات: نظر دهید
منتشر شده در مجموعه: مقاله
Print Friendly
 
Email This Page

توجه: چنانچه این مطلب با جستجوی شما مطابقت ندارد، حتما مطالب مرتبط را در انتهای مطلب مشاهده نمایید

معلول نبودم، موفق نمی شدم!

به اشتراک بگذارید
معلول نبودم، موفق نمی شدم!

اگر پزشکان کمی بیشتر دقت می کردند، این اتفاق نمی افتاد! حتی مادر محمدرضا نیز می دانست زایمان سختی پیش رو دارد…

دکتر، سر زایمان پیشین هم این حرف را زده بود و سفارش کرده بود اما سهل انگاری باعث شد «محمدرضا کاری» برای همیشه محکوم به نشستن روی ویلچر شود. شاید اگر هر یک از ما جای او بودیم، اکنون به زمین و زمان ناسزا می گفتیم و می خواستیم از دنیا انتقام بگیریم، اما محمدرضا این گونه نیست؛ شرایطش را پذیرفته و خود را با دنیایی که آن را نه «معلولیت» بلکه «محدودیت» می نامد، وفق داده است. او باور دارد که می تواند و به قول خودش حتی یک لحظه دست از تلاش برنداشته و همیشه با ناتوانی جنگیده است.خانه آنها نیز مانند روحیه محمدرضا سرشار از نشاط است؛ طوری که وقتی وارد آن شدیم، اصلا احساس نمی کردیم آنها را برای اولین بار می بینیم.

▪ چه شد که دچار معلولیت شدید؟

مادرم تعریف می کند در زایمان اولش هم کمی مشکل داشته و امکان داشته این مشکل برای برادر بزرگ ترم هم به وجود آید اما خطر از بیخ گوشش گذشته و سالم متولد شده است. پزشک مادرم گفته بود زایمان بعدی باید با روش سزارین باشد. زمانی که من را باردار شد، با پزشکی دیگر این توصیه را مطرح کرد و شرح زایمان اولش را برای او توضیح داد و خواست تا سزارین شود، اما پزشک با عصبانیت به او گفته بود: «من دکترم یا شما؟! خودم بهتر می دانم چه کار باید بکنم، نمی خواهد شما در امور پزشکی دخالت کنید!» مادرم تعریف می کند وقتی این قاطعیت را در کلام پزشک دیده، با اینکه ته دلش راضی به زایمان طبیعی نبوده، به او اعتماد می کند و به خود می گوید من که تخصص ندارم، حتما دکتر یک چیزی می داند که این گونه می گوید. پس با همه دلهره ها آماده زایمان طبیعی می شود. ۱۰اردیبهشت روزی بود که باید من متولد می شدم. مادرم می گوید از لحظه اولی که وارد بیمارستان شده ذکر «امن یجیب» را مدام تکرار می کرده است. زایمان انجام و همه چیز انگار به خیر و خوشی تمام می شود. من را پیش مادرم می برند ولی وقتی مرا می بیند، تا مرز سکته پیش می رود چون صورتم کبود و متورم بوده. هر چه از پزشکان دلیل این مشکل را می پرسند، هیچ کس چیزی نمی گوید. عاقبت پس از کلی پیگیری می گویند وقت زایمان اکسیژن به من نرسیده است. ظاهرا بعدها وقتی خانواده ام برای پیگیری این قضیه به مراجع مربوطه (کمیسیون پزشکی) مراجعه می کنند، هیچ چیز به نفع آنها نبوده است. من سال ۷۴ متولد شدم، سال ۱۳۲۰ که متولد نشدم، من بیماری CP دارم، یعنی نرسیدن اکسیژن به مغز نوزاد هنگام خروج از رحم. پزشکان خودشان هم می دانند این بیماری به دلیل اختلال در زایمان به وجود می آید اما این قصور را تکذیب می کنند. آخرین بار وقتی گریه های مادرم را در جلسه کمیسیون دیدم، با عصبانیت خطاب به پزشکان گفتم دیگر دوست ندارم گریه های مادرم را ببینم اما مادرم همچنان پیگیر این قضیه است و می گوید تا آخر پای من می ایستد. من همیشه می گویم آن پزشک را بخشیده ام، خدا نیز جای دیگر مرا خواهدبخشید، ولی دوست ندارم این سهل انگاری برای کسانی دیگر پیش آید و نوزادان دیگری به این بیماری مبتلا شوند.

▪ اگر پزشکی که باعث شد این اتفاق برای شما بیفتد، ملاقات کنید، چه چیزی به او خواهیدگفت؟

قبلا حرف های زیادی در ذهن برای گفتن داشتم، اما الان تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که امیدوارم بلایی که سر من آوردی، درس عبرتی برایت شده باشد تا دیگر بیشتر دقت کنی.

▪ اگر موافقید از این دوران بیرون بیاییم و وارد زندگی پس از معلولیتتان شویم. دوره تحصیلتان چگونه بود؟

دوره دبستانم در مدرسه امید شهرک والفجر سپری شد. مدرسه ای که برای بچه های استثنایی بود. چند هفته اول که سرویس ها مرتب نشده بودند، مشکل ایاب وذهاب داشتم و مجبور بودم آژانس بگیرم. هزینه آژانس برای پدرم زیاد بود و بالاخره یک روز گفت نمی تواند هزینه های رفت و آمدم را تامین کند و نباید دیگر به مدرسه بروم و بهتر است در خانه به کمک مادرم درس بخوانم. با اینکه خیلی دوست داشتم به مدرسه بروم، چیزی نگفتم. فردای آن روز همراه مادرم به مدرسه رفتیم تا با مدیر صحبت کند. هنگامی که ایشان را دیدیم، هر دو به گریه افتادیم. خانم امرا… که آن زمان مدیر مدرسه بودند، با شنیدن مسایل و مشکلات ما، سریع با یکی از آشنایانشان هماهنگ کردند و از فردای آن روز برایم سرویس گرفتند. بعد هم به کرج رفتم، آنجا در مدرسه عادی و کنار بچه های سالم درس خواندم. روز های اول کمی با آنها مشکل داشتم. واقعا نمی فهمم چرا برخی فکر می کنند کسی که معلول جسمی حرکتی است، از نظر ذهنی هم مشکل دارد؟ من برای اثبات اینکه با دیگران فرقی ندارم، آنقدر تلاش کردم که همیشه بین بهترین های مدرسه بودم.

▪ کدام مدرسه را ترجیح می دادید؟ مدرسه ای که دانش آموزان آن محدودیت های جسمی داشتند یا مدرسه ای که محصلان سالم داشت؟

به نظر من طبیعت انسان ایجاب می کند دوستانی مانند خودش داشته باشد اما هر مدرسه برای من تجربه های متفاوت و ارزشمندی داشت. در مدرسه اول فقط به فکر درس بودم، اما در مدرسه دوم گویی رسالتی بر دوشم گذاشته شده بود تا ثابت کنم یک معلول جسمی حرکتی از نظر بهره هوشی فرقی با یک انسان عادی ندارد.

▪ دوران راهنمایی و دبیرستان چطور؟

بعد از این دو مدرسه، به تهران برگشتم و به مجتمع سروش رفتم. آنجا مخصوص بچه های استثنایی بود و طبیعتا مشکلی نداشتم و تا دیپلم آنجا بودم.

▪ افتخارات زیادی در ورزش بوچیا دارید، این ورزش چیست و از چه زمان و از کجا با آن آشنا شدید؟

«بوچیا» مخصوص بیماران جسمی حرکتی است و به وسیله توپ و چند مانع انجام می شود. توپ ها باید از میان مانع ها رد شوند تا بازیکن امتیاز بگیرد. من از دوره دبستان (حدود سال ۱۳۸۴) با ورزش بوچیا آشنا شدم. در آن زمان زنگ های ورزش بوچیا بازی می کردم و گاهی ساعت های متمادی به آن می پرداختم. به طوری که همه مشکلاتم را فراموش می کردم. آن روز ها فهمیدم ورزش چقدر می تواند مرا شاداب کند. این مشغولیت از معلولیت جدایم می کرد. وقتی به مدرسه سروش رفتم، علاقه ام به ورزش اوج گرفته بود و به عشق بوچیا مدرسه می رفتم.

▪ چه افتخاراتی در این ورزش به دست آورده اید؟

ابتدا در مسابقه های استانی بین مدارس تهران مقام اول را کسب کردم و حدود سال ۸۵ یا ۸۶ برای اولین بار در مسابقه های کشوری شرکت کردم ولی به دلیل کم تجربگی نتوانستم مقامی به دست بیاورم. اما ۲ سال بعد (فروردین ۸۸) توانستم نظر مربی تیم ملی را به خود جلب کنم و برای تیم ملی انتخاب شدم. از فروردین تا شهریور ۸۸، هر ماه یک هفته در اردو بودم. در شهریور ۸۸ در مسابقه های جهانی در توکیو بین ۷ کشور به مقام سوم رسیدیم. در مسابقه های دانش آموزی کشوری نیز مقام اول را گرفتم، در مسابقه های دانش آموزی استان تهران هم چند بار مقام به دست آورده ام، اما به دلیل دشوار بودن رفت وآمد، نمی توانم در مسابقه هایی که در شهرستان برگزار می شود شرکت کنم.

▪ رمز موفقیت خود را چه می دانید؟

تلاش و پشتکار، اگر این دو باشند، همه قله ها را می شود فتح کرد، شک نکنید.

▪ از برنامه های آینده تان برایمان بگویید.

یکی از برنامه های آینده من ادامه تحصیل در رشته کامپیوتر در دانشگاه است. امسال در کنکور شرکت کرده ام. برنامه دیگرم نیز رسیدن به هدفم، یعنی مربیگری در رشته ورزشی بوچیاست. البته به دلیل اینکه مقام آسیایی دارم، نیازی به گذراندن دوره مربیگری نخواهم داشت. فعلا منتظر نتیجه کنکور هستم تا بتوانم با فراغ بال تصمیم بگیرم.

▪ شما در میان همسالان خود شخصیت موفقی هستید. فکر می کنید اگر این معلولیت را نداشتید، باز همین قدر موفق بودید؟

مطمئنم این گونه نبود؛ معلولیت باعث شد افق های دیدم گسترده تر شود. من راضی ام به رضای خدا و می دانم حتما حکمتی در این قضیه بوده است.

▪ به عنوان فردی که محدودیت هایی دارد، انتظارت از دولت چیست؟

جدی گرفتن و اعتماد بیشتر به توانایی های ما. البته ما فقط به توجه نیاز نداریم، درخواست من از رییس جمهور این است که برای مسکن ما چاره ای بیندیشد، قرار بود در طرح مسکن مهر در تهران برای ما هم تسهیلاتی در نظر گرفته و اجرا شود ولی متاسفانه هنوز این کار انجام نشده است. انجام بیشتر فعالیت های اجتماعی ما از قبیل دانشگاه و باشگاه ورزشی و… فقط در سطح تهران امکانپذیر است. کاش سازمان بهزیستی برای تسهیل رفت وآمد ما چاره ای می اندیشید. ما نمی توانیم از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنیم. قبلا کمک هایی می شد ولی متاسفانه به تدریج کم و سپس کاملا قطع شد. حدود ۳ ماه است که به دلیل مشکلات حمل ونقل، کاردرمانی نرفته ام و به همین دلیل تمرین هایم در باشگاه قطع شده است. سلامت جسم و روان من به درمان و ورزش نیاز دارد و آینده من به آن وابسته است.


آخرین مقالات آفتاب
بازنشر: ممتازنیوز

نظرات

نظرتان را در مورد مطلب معلول نبودم، موفق نمی شدم! بنویسید

طراحی سایت حرفه ای
نیازهای روزانه