ملاقات باخدا ( داستان آموزنده حتما بخوانید)

[/color][color=#9400D3]روزی روزگاری دختری بود به نام سلن . روزی سلن از سر کار به سمت خانه می امد . وقتی در را باز کرد نامه ای از گوشه ی در بیرون افتاد.
سلن عزیز من امروز برای عصرانه به پیش تو می ایم

باعشق فراوان خدا

سلن بسیار خوشحال می شود. اما برای عصرانه چیزی در خانه اش نداشت .
به همین علتبرای خریدن عصرانه به بیرون می رود او دو تا نان تست فرانسوی و دو شیشه ی شیر می خرد. در راه یک زن وشوهر فقیری را می بیند مرد از او می پرسد خانم میشه در حق ما لطفی کنی؟ سلن با خود فکر می کند نمی تواند عصرانه ی مهمانش را به ان ها بدهد به مرد می گوید: اوه خیلی متا سفم این برای مهمان من است . مرد سرش را پایین می اندازد وبه راهش ادامه می دهد . هلن از کار خود پشیمان است . سریع می دود و عصرانه به همراه کتش را به مرد و زن می دهد مرد برای او دعا می کند و او راهی می شود او ناراحت است چون دیگر عصرانه ای برای مهمانش ندارد. وقتی که در را باز می کند نامه ای از لای در به بیرون می پرد

سلن عزیز از کت و عصرانه ی خوشمزه ات ممنونم.

باعشق فراوان خدا
انجمن های تخصصی فلش خور – تمامی انجمن‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید *