نسیم بود یا یک خیال

و او…

وآن آفتاب سیاه بود که همه روشنایی ها را سیاه کرد.

و سیاهی روی قلبم را سیاه تر

با قدم هایش آمد به طرفم…نسیمی آمد طرفم

پروانه بودم.پروانه بودم توی خیال خودم

نسیم دست مرا گرفت و برد جایی…جایی که تا اون وقت ندیده بودم…

به دنیایه عاشقان…

آری من عاشق شدم…عاشق نسیم…من اسمش گذاشتم مهسا…

نسیمی که به راحتی من رو به این در و آن در می کشید…

آزاد شده بودم.دستهایم را باز کرده بودم و در آغوش نسیم جای گرفته بودم.

نسیم من رو به اوج آسمون ها برده بود و پرواز کردن رو به من می آموخت…

آری نسیم لذت پرواز کردن رو به من می آموخت

توی اوج پرواز در آغوش گرم نسیم…ناگهان رعدی زد…

رعد بالهایم شکست و من رو از نسیم جدا کرد…

من با بالی شکسته پرت به اعماق دریاها

ولی نسیم آه …

نسیم همان طور بالا ماند و پرواز کرد.بدون نگاهی به پایین

انگار که دنبال من نمی گشت…

شاید باری شده بودم روی دوشش…

شاید هم دروغ گفت که نسیم هست…

پس چرا شبیه به نسیم بود؟

ولی نسیم بود من باورش کردم

شاید خواب بود….

پس چرا دستهایم هنوز گرم است؟
انجمن های تخصصی فلش خور – تمامی انجمن‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید *

بستن تبلیغ