برچسب: داستانهای کوتاه

پونصد تومن گوشت

پونصد تومن گوشت

وی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد. یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم. آقای قصاب شروع کرد …
استجابت دعا

استجابت دعا

      یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو …
۶۰ سال زندگی مشترک

۶۰ سال زندگی مشترک

زن و شوهری  بیش از ۶۰ سال با یکدیگر به این صورت زندگی مشترکی داشتند: آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند درباره همه چیز با هم صحبت می کردند …
بازمانده کشتی

بازمانده کشتی

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره درو افتاده برده شد. او با بی قراری به درگاه خداوند دعا کرد تا او را نجات بخشد،او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت،تا شاید …
بستن تبلیغ