مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «که آیا زمستان سختی در پیش است؟» رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده « ممکنه و برای احتیاط برید …
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس …
در دبستانی، معلّمی به شاگردانش میگوید مطلبی بنویسند از آرزوهایشان، از آنچه که میخواهند خدایشان برایشان انجام دهد. هر چه دل تنگشان میخواهد بنویسند و از خدایشان بخواهند که آن را برایشان انجام دهد. شاگردان …
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور …
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را وسط آشپزخانه مشاهده …
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند . قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند . لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند! لک لک ها …
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که …
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم …
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچّههای دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل …