داستان یک طناب​کشی ناموسی/راهی نبود مگر شلیک میان دو ابروی آن زن

به گزارش خبرآنلاین، رمان «طناب کشی» نوشته مجید قیصری که از سوی نشر چشمه منتشر شده، یک رمان متفاوت درباره تاثیر جنگ بر زندگی افرادی است که گاه هیچ ارتباطی با جنگ نداشته اند و فرزند زمانه جنگ بوده اند. داستان این رمان از لحظه سقوط صدام و ورود نیروهای آمریکایی به عراق آغاز می‌شود. حوادث این رمان نیز بلافاصله بعد از پایین کشیدن مجسمه صدام حسین توسط مردم در شهر نجف شروع می‌شود. محور داستان زنی است که حرف و حدیث های زیادی پشت سر او وجود دارد و فرزندان او برای پاک کردن لکه ننگ خانوادگی، حاضر به کشتن مادر خود می شوند.

زنی که ایرانی است و همسر یک افسر عراقی و بعد از کشته شدن همسر، به شکل مرموزی تنها در یک خانه زندگی می کند و دو پسر خود را هم چند وقت یکبار می بیند…«زن خیال‌بافت، پرافاده، هیچ‌کس دوستش ندارد. مغرور، پشت هر کلامش یک استغفرالله خوابیده. به دروغ. کسی که سرش همیشه بالاست و کیف دستی‌اش پر از پول، خدا را نمی‌شناسد. خرج خانه پدری‌اش را او می‌دهد.اما هیچ‌کس دوستش ندارد. هر وقت اسمی از او می‌آید همه رو ترش کرده، گره در ابروهای‌شان می‌اندازند. انگار از وبا، از یکی از بیماری مسری حرف می‌زنیم.»

سه بخش از این رمان کوتاه و خواندنی را در ادامه می خوانید:

« داشت به فشنگ ها نگاه می کرد. نمی دانم، شاید هم داشت به آن ابروهای مشکی فکر می کرد. احساس کردم به وقت بیشتری نیاز دارد تا فکر کند. من هم پاپی اش نشدم. سرگرم کلت شدم. وقت تنگ بود. می خواستم کلت را امتحان کنم. نمی توانستم ریسک کنم. تلویزیون یعنی «او». یعنی حضور همیشگی «او». حضوری که اگر نخواهی ببینی اش، نتوانی. با تکرار حرف ها و رفتارش، «او» را همچون بتی کوچک در ذهن ما جا داده بودند. کاش می توانستم به «او» شلیک کنم. این را حالا می فهمم که «او» نیست.

یک آرزو بیشتر در سر نداشتم، آرزویی دست نیافتنی، و آن شلیک میان دو ابرویی بود که سال ها باعث خفت و بی آبرویی ما شده بود. ابرویی که وقتی می ایستادم جلوی آینه آن را می دیدم. وقتی می نشستم سر سفره، آن را در صورت فهد، درست روبروی خودم می دیدم. هیچ راه فراری از دست «او» نداشتم، مگر شلیک دو گلوله میان آن دو ابرو. بیست و دو سال در انتظار چنین لحظه ای بودم . حالا آن لحظه داشت با رقص و پایکوبی به طرفم می آمد.

همه چیز بر می گردد به ۲۳/۹/۱۹۸۰ . به یک سال قبل از تولد من؛ به دو سال قبل از تولد فهد. روز، ساعت و حتا اگر بخواهم می توانم لحظه بسته شدن نطفه این کینه را به یاد بیاورم.

*

همه چیز از کشیدن آن طناب شروع شد. لعنت بر «او» و بخت سیاهش. در حالی که کلت به دست، با ضامنی کشیده، حاضر بودم تا خون کثیفش را بریزم، این «او» بود که مرا غافلگیر کرد، با سکوتش، با نگاهش. با دستی که بر پیشانی مردی داشتکه دکمه های پیراهنش تا انتها باز بود و «او» داشت عرق پیشانی مرد افتاده بر تخت را با دستمال چرک مردش می گرفت. می خواستم بگویم: « گیر افتادی. دیگر راه فرار نداری افریته. تمام شد!» ولی بهترین کلام را «او» گفت: « دست ها بالا، گیر افتادی فارس.»

گفت: «دیگر تمام شد، بیا جلو تر فارس، بیا جلوتر. حالا می توانی او را ببینی، بی واهمه!»

نمی دانستم چه کنم! دارم چه می شنوم؟ این هم یکی از آن بازی های کثیف دوران جنگ بود.
واقعا گیج شده بودم؛ گیر افتاده بودم.

*

می پرم چاقو را از لای شاخه های درخت کنار برمی دارم. چند بار می‌کشم به سنگ هاون تا خوب تیز شود و بعد می مالم به شلوارم و تمیزش می کنم. بال خروس را می گیرم و می برم زیر درخت نخل. از بس پیرمرد آنجا گوسفند و مرغ و خروس سر بریده، سنگ هایش سیاه شده. آبش می دهم و رو به قبله بال خروس را می گذارم زیر دل پام که داد جدود از توی اتاق بلند می شود:

«حرامش نکن! صبر کنید گامیشا!»
بی بی می گوید: «باید یاد بگیرد.»

جدود با صندلی چرخدار، خودش را می رساند به حیاط. هرچه بی بی می گوید «بگذار بچه ام یاد بگیرد»، جدود نمی گذارد. به زبان دیگری، به زبان مادری اش، به بی بی چیزی می گوید که من نمی فهمم.

داد میزند:«حیوان حرام می شود! صبر کنید گامیشا!»

دست روی دست می گذاریم تا صبّار از راه برسد. صبّار با ریش حنا بسته می نشیند زیر سایه نخل و سر خروس را می برد. خروس که می افتد به خون، جدود خیالش راحت می شود. نمی خواهم قیافه اش را ببینم. خروس دارد وسط حیاط بال بال می زند که از حیاط می زنم بیرون. بعدها که بزرگ تر شدم، پیش شیخ هادی می شنوم که یکی از شرایط ذبح حیوان حلال گوشت اینست که باید خونش به دست یک حلال زاده ریخته شود. برای اینکه از شر این خفت، این دوران پر نکبت راحت شوم، یک راه بیشتر ندارم. یک هدف؛ و آن شلیک کردن میان دو ابروی اوست. اگر تا به حال اتفاقی برای «او» نیفتاده، فقط بخاطر قائد اعظم است. «او» با تمام تشکیلاتش حامی اوست، حامی پرسنل ارتش ظفرمند و پیروزش. سردار قادسیه. حتا حالا که سرگرد نیست، یک ارتش ظفرمند پشت و پناه خانواده اوست.

پیرمرد فقط یک فرزند دارد: یک دختر، و آن خاله صفورا است. و دو نوه، که بچه های صفورا و حردان هستند. من و فهد، بچه های آنها نیستیم. وجود خارجی نداریم.»

«طناب کشی» با قیمت ۳۵۰۰ تومان منتشر شده است. سال گذشته هم رمان خواندنی و پرمخاطب و تحسین شده «دیگر اسمت را عوض نکن» از سوی همین نویسنده و ناشر پیش روی مخاطبان قرار گرفت.

ساکنان تهران برای تهیه این دو کتاب خواندنی کافی است با شماره ۲۰- ۸۸۵۵۷۰۱۶ سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و آن را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند. باقی هموطنان نیز می توانند با پرداخت هزینه پستی، تلفنی سفارش خرید بدهند.

۶۰۶۰

دانلود   دانلود


خبرآنلاین

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید *

بستن تبلیغ