چگونه بر وسواس غلبه کنیم

بیماری وسواس قابل کنترل است، اما قابل درمان نیست و در درمان این بیماری باید مهارت‌های کنار آمدن با وسواس را به فرد آموزش داد.

وسواس فکری سبب می‌شود که فکری به صورت ناخواسته به قسمت هوشیار ذهن فرد هجوم آورد. فرد متوجه است که این افکار مناسب نیستند و در تلاش است که آنها را از ذهن خود دور کند اما موفق نمی‌شود. زندگی فرد وسواسی همیشه در اختلال است و با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شود؛ برای مثال اگر چنین فردی محصل باشد در درس خواندن او تاثیر زیادی می‌گذارد. در وسواس عملی، فرد برای انجام یک عمل احساس اجبار پیدا می‌کند و تا زمانی که آن عمل را انجام ندهد، احساس آرامش پیدا نمی‌کند. گاهی فرد در ارتباط با دیگران در معرض فشار است که این فشار در او استرس ایجاد می‌کند در نتیجه استرس زیاد در فرد تبدیل به وسواس می‌شود. مردان و زنانی که در زندگی با یکدیگر در تضاد باشند، می‌توانند زمینه مناسبی برای مبتلا شدن به وسواس داشته باشند. گاهی فرد برای خود ملاک و معیارهایی دارد و می‌خواهد بر اساس آنها عمل کند و هنگام عدم موفقیت به ذهنش فشار وارد شده و به سمت وسواس سوق پیدا می‌کند. وسواس قبل از دوران بلوغ در پسران بیشتر دیده می‌شود، اما بعد از سن بلوغ در هر ۲ جنس، یکسان است. اگر علت وسواس در فرد مسائل فیزولوژی باشد، دارو درمانی در درمان او بیش‌تر تاثیر دارد و اگر ریشه بیماری فرد در مسائل روانی و اجتماعی باشد، رفتار درمانی تاثیرگذارتر است. بهترین راه درمان وسواس درمان تلفیقی است یعنی فرد وسواسی از دارو درمانی و رفتار درمانی در کنار یکدیگر استفاده کند. اگر فرد در سن پایین به این بیماری دچار شده باشد و خیلی سریع به درمان بپردازد، دوره درمان او کمتر خواهد بود. اما اگر فرد به واسطه عوامل ژنتیکی به وسواس مبتلا شده باشد، دوره درمان او بیشتر خواهد بود.

وسواس از کـجا می‌آید

چرا برخی به وسواس مبتلا می‌شوند؟ چه عواملی در ابتلا به این بیماری موثر هستند؟ وراثت، محیط اطراف، شیوه تربیت و… برخی عواملی هستند که در ابتلای به وسواس موثر هستند.

ریشه‏ هاى خانوادگى وسواس در مورد ریشه و سبب این بیمارى مطالب بسیارى ذکر شده که اهم آنها عبارتند از: وراثت، شخصیت زیر ساز یا الحاقى، وضع هوشى، عوامل اجتماعى، عوامل خانوادگى، عوامل اتفاقى، رقابت‏ها، منع‏ها و… وراثت: تحقیقات برخى از صاحبنظران نشان داده است که حدود چهل درصد وسواسی‌ها، این بیمارى را از والدین خود به ارث برده‏اند، اگرچه گروهى دیگر از محققان جنبه ارثى بودن آن را محتمل دانسته و قائل شده‏اند، انتقال زمینه‏هاى عصبى مى‏تواند ریشه و عاملى در این راه باشد.
تربیت
در این مورد به چند بحث اهمیت ویژه‌ای داده شده:
۱ دوران کودکى: اعتقاد گروهى از محققان این است که پنجاه درصد وسواس‏هاى افراد در سنین جوانى و پس از آن از دوران کودکى پایه‏گذارى شده و تاریخچه زندگى آنها حاکى از دوران کودکى ویژه‏اى است که در آن کشمکش‏ها و مقاومت‏ها و سرسختى‏هاى فوق‌العاده وجود داشته و کودک در برابر خواسته‏هاى بزرگتران تاب مقاومت نداشته است.
۲ شیوه تربیت: در پیدایش گسترش وسواس براى شیوه تربیت والدین نقش فوق‌العاده‏اى را باید قائل شد. بررسی‌ها نشان مى‏دهد مادران حساس و کمال جو به صورتى ناخودآگاه زمینه را براى وسواسى شدن فرزندان فراهم مى‏کنند و مخصوصا والدینى که رفتار طفل را بر اساس ضابطه خود به صورت دقیق مى‏خواهند و انعطاف‌پذیرى کمترى دارند در این رابطه مقصرند.
۳ تحقیر کودک: عده‏اى از بیماران وسواسى کسانى هستند که دائما این عبارت به گوششان خورده است که؛ آدم بى‌عرضه‏اى هستى، لیاقت ندارى، در خورآدم نیستى، به درد زندگى نمى‏خورى… و از بابت عدم لیاقت‏خود توسط والدین، مربیان، خواهران و برادران ارشد رکوفت‏شنیده و تنبیه شده‏اند. این گونه برخوردها بعدا زمینه را براى ناراحتى عصبى و یا وسواس آنها فراهم کرده است.
۴ ناامنى‏ها: پاره‏اى از تحقیقات نشان داده‏اند برخى از آنها که دوران حیات کودکى آشفته‏اى داشته و با ترس و نا امنى همساز بوده‏اند بعدها به چنین بیمارى دچار شده‏اند. آنها در مرحله کودکى وحشت از آن داشته‏اند که نکند کار و رفتارشان مورد تایید والدین قرار نگیرد. اینان در دوران کودکى براى راضى کردن مربیان خود مى‏کوشیدند که دقتى افراطى درباره کارهاى خود روا دارند و در همه مسائل، با موشکافى وارد شوند.
۵ منع‏ها: گاهى وسواس فردى بزرگسال نشات گرفته از منع‏هاى شدید دوران کودکى و حتى نوجوانى و جوانى است. مته بر خشخاش گذاردن والدین و مربیان، ایرادگیری‌هاى بسیار، توقعات فوق‌العاده از زیر دستان، اگر چه ممکن است کار را طبق مذاق خواستاران پدید آورد معلوم نیست عاقبت‏خوش و میمونى داشته باشد.
۶ خانواده افراد وسواسى: بررسی‌ها نشان داده‏اند اغلب وسواسى‏ها والدین لجوج داشته‏اند که در وظیفه خواهى از فرزندان سماجت‏بسیار نشان مى‏داده‏اند، ایرادگیر و عیبجو بوده‏اند، اگر مختصر لغزشى از فرزندان خود مى‏دیدند، آن را به رخ فرزندان مى‏کشیدند. خسیس و ممسک بوده‏اند به طورى که کودک براى دستیابى به هدفى ناگزیر به شیوه‏اى اصرارآمیز بوده و بالاخره افرادى کم گذشت، طعنه زن، ملامتگر، بوده‏اند و کودک سعى مى‏کرده خود را در حضور آنها دائما جمع و جور کند.

نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید. نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.