داستان های کوتاه و عبرت انگیز

۲۱ آبان ،

 

تصمیم قاطع مدیریتی

 

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطرف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: “شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟”

 

girlAlone

 

جوان با تعجب جواب داد: “ماهی ۲۰۰۰ دلار.” مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را درآورده و به جوان داد و به او گفت: “این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود! ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستد و بیکار به اطرف نگاه کنند.”

 

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکش بود پرسید: “آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟” کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: “او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.”

 

آرزوی سنگفروش

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

 

تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

 

در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

 

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.

 

ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگ بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است…

 

خواستگاری!

 

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.

 

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.

 

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم، برگشتم. رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم: نه هنوز. گفت: مرد نشدی نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی.

 

رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم، برگشتم. رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! پاشو برو سرکار. رفتم کار پیدا کنم گفتند سابقه کار می خواهیم.

 

رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی! برگشتم. رفتم خواستگاری. گفتم رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی.

 

رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم. برگشتم. رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!

منبع: هفته نامه آذراندیش

سرگرمی
باز نشر: پورتال خبری ممتاز نیوز www.momtaznews.com

تا این لحظه ۱ نظر ثبت شده
1
  1. فاطمه:

    همون بهتر زن نگیری!

نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید. نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.