شورشی شماره ۲ بودم! + عکس

حرف نگفته زیاد داشت ولی نگفت که نگفت. گفت: “نگفته بماند، بهتر است. نمی‌شود گفت. نگویم بهتر است.” گفتنی‌هایش شیرین بود و نوستالژیک؛ تلخ بود و گزنده. آنجا که از سیروس قایقران گفت؛ با آه و بغض. آنجا که از پرسپولیس این روزها گفت؛ با خشم و اندوه. آنجا که از گذشته‌اش گفت؛ با حسرت و گلایه. از رفقایی که رفتند و رفاقت‌هایی که ماندند. از روزهایی که نیستند و خاطره‌هایی که هستند. از بازی‌های آسیایی پکن و قهرمانی جام در جام آسیا تا ناکامی هیروشیما و سرانجام نابودی آرزوهای نسل سوخته فوتبال ما. از کفشی که نداشت و شرارتی و تعصبی که داشت. از ۱۰ میلیون تومان و “اُپلی” که از “بهمن” نگرفت و درس‌هایی گرانبهایی که در سال‌های عمر فوتبالش گرفت. از جام جهانی که نرفت و آرزوهایی که بر باد رفت …

khoolosi-20.jpg

مرتضی کرمانی مقدم و مجتبی کرمانی مقام در نیمروزی گرم و سوزان طرف گفت‌وگوی خبرنگار ورزشی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) بودند. با حوصله به تک تک پرسش‌ها پاسخ دادند و از گدشته‌های دور تا دلمشغولی‌های امروز خود گفتند. گفت‌وگویی که به پیشنهاد خود آنها و پذیرش ما در “گاراژی” در غرب تهران در منطقه شهرزیبا انجام شد تا در نهایت هر چه دل تنگشان خواست بگویند. هر چند دل‌تنگی‌هایشان را پیش خود نگه داشته و عیان نکردند: “نگویم بهتر است.”

آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی ما با مرتضی کرمانی مقدم و مجتبی کرمانی مقام است. به آنها که نمی‌دانند و این دو را نمی‌شناسند، باید یادآور شد، مرتضی کرمانی مقدم همان مجتبی کرمانی مقام است که …

کودکی و نوجوانی

متولد ۱۳۴۴ در خرم آباد لرستان هستم. آنجا به دنیا آمدم ولی تهران بزرگ شدم. شش ساله‌ بودم که با خانواده به پایتخت آمدیم. همانند تمام فوتبالیست‌های قدیمی از زمین‌های خاکی و فوتبال گل کوچک شروع کردم؛ از زمین‌های محله “جی” و “هاشمی”. “محسن گروسی” هم محله‌ای‌ام بود. “محمد سلطانی” که در سایپا توپ می‌زد هم همین‌طور. در نوجوانان نفت شاگرد “عارف سیدعلیخانی” بودم. در جوانان پاس زیر نظر “مهدی مناجاتی” کار می‌کردم. او تلاش زیادی داشت تا خدمت سربازی‌ام را هم در پاس سپری کنم که با پارگی رباط پا فراموش شدم و به سربازی رفتم. در این دوره برای “نیروی زمینی” و “بنیاد شهید” بازی کردم.

مجتبی کرمانی مقام

خودم هستم. علی پروین زبانش نمی‌چرخید و به جای مرتضی، مجتبی صدایم می‌زد. خودم هستم و دو نفر هم نیستم. البته برادری به نام «مجتبی» دارم. مجتبی کرمانی مقام اما، خودم هستم!

پرسپولیس

“محمد پنجعلی” من را به پرسپولیس برد. چند بار در تیم محله‌مان در کنار ما بازی کرد و از بازیم خوشش آمد. می‌گفت بعد از سربازی من‌ را به پرسپولیس می‌برد. یک بار هم در همان دوران با پرسپولیس وقت؛ که تمام بازیکنانش را به همراه داشت بازی کردیم؛ با بازیکنانی همانند “حمید درخشان”، “شاهرخ بیانی” ـ که برای پرسپولیس بازی می‌کرد ـ “علی پروین”، “کاظم سیدعلیخانی” و “ناصر محمدخانی”. آنها را دو بر یک بردیم. هر دو گل تیم‌مان را به ثمر رساندم و همانجا بود که پروین از بازی‌ام خوشش آمد. سربازی‌ام که به پایان رسید، پنجعلی من را به تمرین پرسپولیس برد. در آنجا چند ماه تنها به تمرین پرداختم. اجازه بازی رسمی نداشتم. بنیاد شهید رضایت‌نامه من را برای بازی در پرسپولیس صادر نمی‌کرد. در نهایت رضایت داد و من هم اولین بازی رسمی‌ام را برابر نیروی زمینی انجام دادم. دو بر یک بردیم. در آن بازی کفش نداشتم. کفش‌های “صالح‌نیا” – بدنساز پرسپولیس – را گرفتم که چند شماره برایم بزرگ بود. مجبور شدم چند تا جوراب بپوشم برای همین هم “دم” کرده بودم.

آلرژی “هشت”

همان بازی شماره هشت پرسپولیس را پوشیدم. این پیراهن از آن ناصر محمدخانی بود و چون بازی او را بسیار دوست داشتم، برایم افتخار بسیار بزرگی بود. داستان شماره هشت‌های پرسپولیس هم از همانجا شروع شد. از خودم هم شروع شد. نخستین هشت جنجالی پرسپولیس خودم بودم. بعدها که راهی فوتبال باشگاهی قطر شدم، مجتبی محرمی این پیراهن را پوشید و دیگر هم به من پس نداد. مجبور شدم پیراهن شماره ۱۱ را بپوشم. شماره هشت هم میان علی انصاریان، مهدی هاشمی نسب و علی کریمی دست به دست شد که بازیکنان خوبی هم بودند؛ خوب و البته جنجالی. اصلا هر بازیکنی که پیراهن شماره هشت پرسپولیس را می‌پوشد، شرور می‌شود. این جریان هم از من شروع شد. ناصر محمدخانی مظلوم بود. شرور شماره یک هم مجتبی بود. من هم شرور شماره ۲ بودم. این را همه می‌گفتند. بعدی‌ها به اندازه ما شرور نبودند. امیدوارم این پیراهن بعد از علی کریمی به تن کسی برود که لیاقتش را دارد؛ چرا که روزگاری ناصر محمدخانی آن را می‌پوشید.

ناصر محمدخانی

با او همبازی بودم و در کنار هم قهرمان جام در جام آسیا شدیم. پس از آن که از قطر برگشت، برای دو، سه فصل همبازی هم بودیم. در قطر هم با هم بودیم. هم تیمی نبودیم، ولی در کنار هم بودیم. ناصر محمدخانی در زمین فوتبال مثل ماهی بود. همتا نداشت. اعتراف می‌کنم پس از او هیچ کسی شایستگی پوشیدن پیراهن شماره هشت پرسپولیس را نداشت از جمله خودم. محمدخانی بازیکن بسیار بزرگی بود و مانند و همتایی نداشت. این حرف‌ را از ته دلم می‌زنم.

گفت‌وگو با مرتضی کرمانی مقدم

علی پروین

بد اخلاق بود، ولی شیرین بود. هرگز بدهنی او را ندیدم و نشنیدم. به بازیکن بی‌احترامی نمی‌کرد. از زمانی که پنجعلی من را به تمرین پرسپولیس برد، با او آشنا شدم. سال ۶۵ بود. هنوز هم با او میانه خوبی دارم. پسرش هم سال گذشته در تیم ما – پیکان – بود. برای تماشای بیشتر بازی‌هایمان به ورزشگاه می‌آمد و همدیگر را می‌دیدیم. هر جور که فکر کنی او انسانی بزرگ و دوست داشتنی است. او علی پروین است و محبوب همه. زمانی با او در روزنامه‌‌ها درگیری داشتم، ولی فرهاد کاظمی از من خواست و قول گرفت دیگر درباره پروین در روزنامه‌‌ها حرفی نزنم. من هم همین کار را کردم. آنها رابطه بسیار خوبی با هم دارند. فرهاد کاظمی احترام فراوانی برای پروین قائل است. علی‌آقا مربی بسیار باهوشی است. این حرف را همه می‌زنند و درست هم هست. او تمرین دادن بلد نیست ولی مهره‌چینی‌اش حرف ندارد. این توانایی او ذاتی است.

گلزن قلابی داربی

سال ۶۷ با استقلال بازی داشتیم. داور مسابقه “محمد صالحی” بود. دروازه‌‌شان را باز کردم. البته توپ از تور کناری دروازه که پاره بود، وارد شد. من هم دیدم داور گل را صحیح اعلام کرده است، شروع به خوشحالی کردم، ولی خط نگه‌دار متوجه شده بود و گلم را مردود اعلام کرد.

داستان آن پیراهن

استانکو پیش از داربی دو هفته‌ ایران نبود و شب پیش از بازی به تهران بازگشت. تمرین‌ها زیر نظر حمید درخشان برگزار می‌شد. می‌گفتند فرشاد پیوس در آن بازی نیمکت‌نشین خواهد بود. ناصر حجازی فقید سرمربی استقلال آن زمان بود و در مصاحبه‌هایش می‌گفت، اگر کرمانی‌مقدم را مهار کنیم، مشکل حل است. او پاشازاده و جواد زرینچه را مامور مهارم کرده بود. آنها در جریان بازی هرگز نفوذ نمی‌کردند. من بسیار خوب بودم، ولی فرشاد بسیار ضعیف کار می‌کرد و فرصت‌های زیادی را هم از دست داد. حمید درخشان بود که من را از بازی بیرون کشید و بعدها به خودم گفت به خاطر این‌که آخرین روزهای بازی فرشاد پیوس بود، نخواسته او را تعویض کند. کدام مربی این حرف را می‌زند؟ حجازی می‌گفت، کرمانی که بیرون رفت، خیال‌مان راحت شد. از ناراحتی به رختکن رفتم. زرینچه و پاشازاده بعد از تعویضم نفوذ می‌کردند. پاشازاده گلزنی هم کرد که آفساید اعلام شد که می‌گفتند نبود. نمی‌دانم. ندیدم. در رختکن بودم. ناراحت بودم. دیگر خبر ندارم. دیگر بازی را ندیدم. از تعویضم با علی دایی هرگز ناراحت نبودم. اصلا این حرف‌ها نبود. بازی با استقلال برایم حساسیت و اهمیت داشت. دوست داشتم گلزنی کنم و برنده باشیم. بعدها به من گفتند، این درخشان بود که به استانکو ‌گفت تعویضم کند.

استانکو

بهترین مربی دوران فوتبالم بود. گده تمرین‌دهنده خوبی بود ولی اگر عابدینی به او می‌گفت فلانی باید بازی کند، باید این طور می‌شد. استانکو این طور نبود و حرف خودش را می‌زد. او خیلی جدی بود. در عین رفاقت با بازیکنان در کارش بسیار جدی بود. تمرین‌های فانتزی زیادی نمی‌داد ولی از کارش خوشم می‌آمد. او سیستم ۱ ـ ۶ ـ ۳ را وارد فوتبال ایران کرد و موفق هم بود. در سیستم او اگرچه من یا فرشاد تک مهاجم بودیم ولی ۶ هافبک ما در زمان حمله به مهاجم اضافه می‌شدند. یعنی تیم با ۷ بازیکن حمله می‌کرد. استانکو جدی بود و باج نمی‌داد. مربیان پرسپولیس و استقلال نباید به بازیکنان باج بدهند وگرنه کنترل امور از دست‌شان خارج می‌شود. استانکو تیم را در جایگاه دوازدهم تحویل گرفت و قهرمان تحویل داد. آن تیم را با آن همه بازیکن بزرگ و پر شر و شور به خوبی اداره می‌کرد.

گلزنی به الهلال

در بازی رفت نیمه نهایی نخستین دوره جام در جام باشگاه‌های آسیا در عربستان بازی نکردم. خوب هم شد که بازی نکردم. در تمرین روز پیش از بازی با الهلال وحید قلیچ ـ دروازه‌بان وقت پرسپولیس ـ روی پایم افتاد و باعث شد تا رباط پایم کشیده شود و همان شب هم ورم کرد؛ چنان‌که نتوانستم بازی کنم و ناصر محمدخانی به جایم بازی کرد، و گرنه جزو بازیکنان اصلی بودم. مربی برزیلی الهلال برای بازی برگشت تیم ما را به خوبی آنالیز کرده بود. او در مصاحبه‌هایش بعد از بازی گفت، پرسپولیس را به خوبی می‌شناخته ولی نمی‌داند این شماره یازده (کرمانی مقدم) از کجا آمده است؟ راست هم می‌گفت چون در عربستان بازی نکرده بودم. گلی که در حضور ۱۲۰ هزار نفر وارد دروازه‌ الهلال کردم را هرگز از یاد نمی‌برم. آن بهترین گل فوتبالم بود. از خوشحالی مردم و آن ۱۲۰ هزار نفر بسیار لذت بردم. واقعا بهترین گلی بود که زدم. آن گل تاریخی بود.

وحید قلیچ در کنار مرتضی کرمانی مقدم

تیم ملی

هفت سال در خدمت تیم ملی بودم. یک ماه پس از پیوستن به پرسپولیس به تیم ملی دعوت شدم. “پرویز دهداری” به تیم ملی دعوتم کرد. انسان بزرگی بود و فوتبال یک قطبی ایران را عوض کرد. “عباس سرخاب”، “صمد مرفاوی”، “احمدرضا عابدزاده” و بسیاری دیگر را او از شهرستان‌ها به تیم ملی دعوت کرد. مربی سالم و دانایی بود. استاد و پدر فوتبالیست‌ها بود. وقتی در ورزشگاه آزادی به او بی احترامی ‌شد، گریه‌ام گرفت. همان زمان هم تیمی ملی را رها کرد. او انقلابی فوتبال ما بود. همان‌ها که او آنها را به تیم ملی دعوت کرد، الان به بازی و مربیگری مشغول هستند.

پرویز دهداری انقلابی فوتبال ما بود.

یک بار با نپال بازی داشتیم و سه بر صفر جلو بودیم. با مجید نامجو مطلق در گوشه زمین آنها را اذیت می‌کردیم. دهداری تمام تعویض‌هایش را هم انجام داده بود، ولی من را از بازی بیرون کشید و کنار خودش روی نیمکت نشاند. ۱۰ دقیقه به پایان بازی مانده بود که از داور اجازه گرفت و من را بیرون کشید. پرسیدم: “چرا؟ آقا چه اتفاقی افتاده؟” گفت: “خجالت نمی‌کشی؟ شاید خانواده آن بازیکنان اینجا نشسته‌ باشند. شما دارید، آنها را دست می‌اندازید؟” تازه معنای حرف او را درک می‌کنم. او معلم اخلاق و پدر ما بود. به او احترام زیادی می‌گذاشتم. واقعا انسان بزرگی بود.

جام ملت‌های آسیای ۸۸

نخستین تورنمنت بزرگ من همراه با تیم ملی فوتبال بود. هنوز هم سر در نمی‌آورم چرا پرویز خان (دهداری) کاری کرد به کره‌جنوبی ببازیم و در نیمه نهایی با عربستان روبه‌رو شویم. اگر در نیمه‌نهایی با چین بازی می‌کردیم، این تیم را به سادگی برده و راهی فینال می‌شدیم. صعود کرده بودیم و بازی آخرمان با کره جنوبی کاملا تشریفاتی بود. اگر با تیم اصلی برابر کره جنوبی قرار می‌گرفتیم، با یک تساوی صدرنشین می‌شدیم و در دور نیمه نهایی با چین بازی می‌کردیم ولی او ذخیره‌ها را به میدان فرستاد. از کره ۳ بر صفر شکست خوردیم و باید با عربستان بازی می‌کردیم. آنها هم تنها موقعیت خودشان را به گل تبدیل کردند. “ماجد عبدالله” معروف هم آن گل را از روی سر “مرتضی فنونی‌زاده” به ثمر رساند. فقط حمله می‌کردیم. روز بد فرشاد بود. نزدیک به ۱۶ ـ ۱۵ فرصت گلزنی را از دست داد. آن قدر گل نزدیم که خود عربستانی‌ها هم باورشان نمی‌شد، بازی را برده و راهی فینال شده‌اند. در آن بازی گلی زدم که داور انگلیسی قبول نکرد ولی بعدها معلوم شد “سالم” بوده است. آن گل را آفساید گرفت در حالی که دست مدافع عربستان به تیر دروازه خودشان بود. چهار سال بعد اما گلی خوردیم که آفساید بود ولی …

پکن ۹۰

بهترین دوره فوتبال ملی‌ام بود. تیم ۹۰ تیمی رویایی بود. ۲ تا تیم ملی داشتیم. یکی در زمین و دیگری روی نیمکت تیم ملی. به خاطر یکدلی و رفاقت قهرمان شدیم. ۵۰ درصد قهرمانی‌مان به همین خاطر بود. تیم‌مان خیلی خوب بود و حق‌مان هم جز قهرمانی نبود. در بازی با کره شمالی آسیب دیدم و دیگر بازی به من نرسید. “مجید نامجو مطلق” جایم را گرفت و دیگر هم پس نداد. او عالی بازی می‌کرد و جایی برایم نگذاشت. بازیکن بزرگ و البته پرخوری بود که نه چاق می‌شد، نه اضافه وزن داشت. با آن همه غذایی که می‌خورد هرگز چاق نمی‌شد و مانده بودیم چگونه می‌شود آن همه غذا خورد و چاق نشد. او و “جواد زرینچه” ضربه زیادی به من زدند. به ویژه در پکن. با هم در استقلال هم تیمی و هماهنگ بودند و برای همین دیگر هوای بازیکن دیگری را نداشتند. به عمد بازیکنان دیگر را خراب می‌کردند. هر دو بازیکنان بزرگی بودند.

سیروس قایقران

(آه بلندی می‌کشد) او بی‌همتا بود. ۱۰ سال با او زندگی کردم. درون و بیرون اردوها. روحش شاد. حق او هم خورده شد. او هم به حق خود در فوتبال نرسید. هر چه از او بگویم کم گفته‌ام. با معرفت بود. دست خیلی‌ها را هم گرفت، ولی در سال‌های آخر که وضعش خراب شد، کسی دستش را نگرفت. اگر در آن روز سوار رنو نبود، جان نمی‌داد. ولی دستش تنگ شده بود و مجبور بود سوار رنو ‌شود. روزی در انزلی سوار ماشین او بودیم که ماشینی از پشت به ماشین سیروس کوبید. به من گفت: “مرتضی! خدا کند من را نشناسد.” همین که پیاده شد، راننده ماشین عقبی گفت: “چاکر آقا سیروس!” او هم فریاد زد: “خداحافظ!” سوار ماشین شد و رفت که رفت.

هیروشیمای ۹۲

هیروشیما برای خودم هم خاطره بسیار بدی بود و هست. بدترین خاطره ورزشی‌ام مربوط به همان دوره از جام ملت‌های آسیاست. در باشگاه‌های قطر بازی می‌کردم. دوران بدنسازی را سپری می‌کردیم که آقای پروین برای بازی در تیم ملی با من تماس گرفت. به او گفتم، از آمادگی کامل دور هستم ولی علی آقا گفت: “باید بیایی”. من هم در اوج دوران بدنسازی قطر را ترک کردم تا تیم ملی را در ژاپن همراهی کنم. از آنجا هم با محرومیت یک ساله برگشتم. هم از تیم ملی دور ماندم هم از فوتبال باشگاهی قطر. معلوم بود در هیروشیما باید ببازیم. ژاپن در آن بازی باید ما را می‌برد. مساوی ما را به عنوان سرگروه به دور بعد می‌فرستاد. چون در بازی‌های قبل یک برد و یک تساوی به دست آورده بودیم، جمال شریف در آن مسابقه تیم‌مان را از هم پاشاند. ۳ نفر را اخراج و تیم‌مان را ۸ نفره کرد و دست آخر هم آن گل آفساید …

در آن بازی داوری عجیب و غریبی را از او دیدم که سابقه نداشت. انگار با ایرانی‌ها لج بود. برای اخطار دادن و اخراج بازیکنان تیم ملی منتظر کوچک‌ترین فرصت و بهانه بود. گویا واقعا از ایرانی‌ها بدش می‌آمد. هیچ وقت هم آن بازی نشان داده نشد. البته آن لگد از پشت را مجتبی (محرمی) به او زد. درگیری من و جمال شریف پس از به صدا در آمدن سوت پایان بازی بود که باعث محرومیت یک ساله‌ام شد. آخرین بازی ملی‌ام نیز همان بازی با ژاپن در هیروشیما بود. بعد از آن راهی قطر شدم. شاید اگر به قطر نرفته بودم آمار بازی‌های ملی‌ام به بالای یکصد می‌رسید، البته دوران ما بازی‌های ملی این اندازه نبود. نه تعداد بازی‌ها و جام‌ها مانند امروز بود نه تصویربرداری بازی‌ها همانند امروز. پروین در هیروشیما از من به عنوان هافبک راست و نه مهاجم استفاده می‌کرد. جمشید شاه‌محمدی و فرشاد فوروارد بودند.

خداحافظی

فوتبال را کنار نگذاشتم. در واقع از فوتبال کنار گذاشته شدم. برای خودم غروری داشتم و نمی‌خواستم برای بازی در تیم محبوبم التماس کنم. زمانی که خواستند از پرسپولیس بیرونم کنند، برای یک نیم فصل به کشاورز قرض داده شدم. سال ۷۴ یا ۷۵ بود. نیم فصل بود که بعد از صحبت با “امیر عابدینی”، مدیر عامل وقت پرسپولیس، برای کمک به کشاورز ـ که در خطر سقوط قرار داشت‌ ـ به این تیم رفتم. پس از پاره کردن پیراهن پرسپولیس در داربی دنبال “دک کردن”ام بودند. رفتم به کشاورز کمک کنم و دیگر هم به پرسپولیس برنگشتم. فوتبالم هم همانجا تمام شد. ۳۰ یا ۳۱ سال بیشتر نداشتم. سراغی از من نگرفتند، من هم دیگر دنبالش را نگرفتم و فوتبال را رها کردم. دیگر هم دنبال مقصر نمی‌گردم. پاره کردن پیراهن پرسپولیس برایم سابقه بدی شد. تنها فرهاد کاظمی بود که شجاعت به خرج داد و سراغم را گرفت.

فوتبال را کنار نگذاشتم. در واقع از فوتبال کنار گذاشته شدم.

مربیگری

حضورم در دنیای مربیگری را مدیون فرهاد کاظمی هستم. مربیان زیادی را در لیگ همانند او نمی‌بینیم. اگر او به ما بها نمی‌داد و از ما نمی‌خواست در کلاس‌های مربیگری شرکت کنیم، معلوم نبود چه وضعیتی داشتیم و چه کسی سراغی از ما می‌گرفت. فقط مربی فوتبال هستم و هیچ منبع درآمد دیگری هم ندارم. به ما اجازه مربیگری داده نشد. با آن که مدرک A مربیگری آسیا را دارم، به ما کمک نکردند، ولی به نسل فوتبالیست‌های بعد از ما چرا. ما نسل سوخته فوتبال بودیم. اگر فرهاد کاظمی نبود شاید هنوز هم در تیم‌های پایه مربیگری می‌کردم.

پرسپولیس کنونی

دنیزلی در پرسپولیس کنونی مقصر نیست. کاری از دست او بر نمی‌آمد. او که تیم را نبسته بود. حمید استیلی دوست من است، ولی نمی‌دانم چگونه این تیم را بست؟ به نظر من او اشتباه‌های زیادی در بستن تیم داشت. نمی دانید وقتی گریه هواداران را می‌بینم، چه اندازه ناراحت می شوم و حرص می‌خورم. آن زمان مساوی که می‌کردیم، تا مدت‌ها از رختکن بیرون نمی‌آمدیم تا با مردم روبه‌رو نشویم. در رختکن همگی گریه می‌کردیم،‌ ولی امروز سه، چهار گل می‌خورند و باز هم در زمین راه می‌روند… باور می‌کنید چون حرص می‌خورم، بسیاری از بازی‌های پرسپولیس را تماشا نمی‌کنم. مگر پرسپولیس با آن همه بزرگی می‌تواند چهار گل دریافت کند؟ اگر سرمربی پرسپولیس بودم تنها چهار ـ پنج بازیکن کنونی را در تیم نگه می‌داشتم و باقی را اخراج می‌کردم. آنها نه به درد پرسپولیس می‌خورند، نه در حد و اندازه‌های این تیم بزرگ هستند. هیچ کدام لیاقت پوشیدن پیراهن پرسپولیس را ندارند. اگر دنیزلی تیم را ببندد، فکر می‌کنم تیم خوبی از آب در بیاید. سالی که گذشت سال وحشتناکی بود. هیچ وقت پرسپولیس را این اندازه ذلیل ندیده بودم. هیچ به اسمش نمی‌آمد. استیلی را مقصر این وضع می‌دانم.

استیلی

در بازی پرسپولیس با پاس به خواست علی پروین او را به شکل بدی زدم، همیشه خشن بود و یک بار علی آقا را زده بود. پروین به من گفت: “اجازه نده ۱۰ دقیقه در زمین باشد!” من هم او را زدم، چنان زدم که او را با آمبولانس از ورزشگاه بیرون بردند و دیگر تا آخر بازی ندیدمش. بعدها بازیکن خوب و آرامی شد که “فوتبال” بازی می‌کرد. احتمالا همان لگد من باعث پیشرفت او شده و برای همین هم مدیون من باشد!

احتمالا همان لگد من باعث پیشرفت حمید استیلی شد و برای همین هم به گمانم مدیون من باشد!

وفاداری

بزرگ‌ترین قراردادی را که در ایران امضا کردم به همان سالی برمی‌گردد که از قطر به پرسپولیس بازگشتم. زمان عابدینی بود و با استانکو قهرمان لیگ شدیم. بعد از آن بود که به کشاورز فرستاده شدم و تمام. از قطر که برگشتم بهمن ۱۰ میلیون تومان همراه با یک خودروی اپل به من می‌داد، ولی با دو میلیون تومان پرسپولیسی شدم. آن زمان با ۱۰ میلیون تومان می‌شد سه خانه خرید، ولی به پیراهن پرسپولیس عرق داشتیم و هر جور فکرش را می‌کردم، می‌دیدم نمی‌توانم به تیم دیگری بروم. عابدینی مرا خواست، رفتم، با هم صحبت کردیم. او آدمی حرفه‌ای و کاربلد است و همانجا از من امضا گرفت. به نظر من او باید رییس فدراسیون فوتبال باشد یا دست‌کم مدیرعامل باشگاهی بزرگ چون در کارش بسیار حرفه‌ای است. کارش را به خوبی بلد است. عصبانی که می‌شد، حسابی از کوره در می‌رفت ولی مدیر بسیار توانایی است.

البته خودم هم دوست داشتم در پرسپولیس بازی کنم. به امروز نگاه نکنید که بازیکن به سادگی از پرسپولیس به استقلال می‌رود و دوباره برمی‌گردد و برایش هیچ رنگی، هیچ تیمی و هیچ هواداری اهمیت ندارد. به من، “مجتبی محرمی”، “محسن عاشوری” و … پول زیادی داده می‌شد که به تیم‌های دیگر برویم، ولی هیچ گاه پیراهن تیم‌مان را عوض نکردیم. پشیمان هم نیستم. همین که مردم در کوچه و خیابان به من احترام می‌گذارند به خاطر متعصب بودن‌مان است،‌ این برایم کافی است. همین برایم یک دنیا ارزش داشته و دارد. شاید بسیاری از بازیکنان آن زمان پشیمان باشند، ولی من نه. اگر الان فوتبالیست بودم، سالی چند میلیارد درآمد داشتم. بازیکنان الان سالانه چندصد میلیون پول می‌گیرند و به فکر حفظ ساق‌هایشان هستند پس ما باید سالی یک تا یک و نیم میلیارد می‌گرفتیم. آدم ناراحت می‌شود و حسرت می خورد. حسرت می‌خورم ولی حسودی نمی‌کنم.

درباره …

فریبرز مرادی

سیروس و فریبرز پسران خوبی بودند که رفتند. ادب فریبرز مرادی من را کشته بود. او بی‌اندازه مودب، پاک و مظلوم بود. مرگ او را آن هم به آن شکل ساده هرگز باور نمی‌کنم. او یکی از بازیکنان با ادب و با شخصیت ما بود.

مهدی فنونی زاده

نباید فوتبالیست می‌شد. باید هنرپیشه فیلم‌های ترسناک می‌شد و یا این که برای بندآوردن سکسکه بچه‌ها به کار گرفته می‌شد. این کارها برای او بهتر بود. نمی‌دانم چطور فوتبالیست شد، ولی خب شد و فوتبالیست بسیارخوبی هم از آب درآمد. نه قد و قواره‌اش مناسب بازیکنان فوتبال بود و نه فرم بدنی‌اش. او باید کشتی کج کار می‌کرد نه فوتبالیست. شاید هم بوکسور. بدنی قوی داشت. برای تیم ملی و استقلال عالی بازی می‌کرد. تنها او و سیروس قایقران می‌توانستند از ۱۸ قدم خودی جریان بازی را عوض کنند. فقط چهره‌اش ناجور بود. می توانست موفق‌ترین بوکسور جهان باشد.

ناصر حجازی

اواخر دوران بازیگری‌اش را به یاد دارم. همان برد سه بر یک معروف پرسپولیس که گل‌هایش را شاهرخ بیانی زد یا باخت پرسپولیس به محمدان بنگلادش. او تنها کسی بود که بعد از محرومیتم در هیروشیما در روزنامه‌‌ها از من پشتیبانی کرد. حتی علی پروین این کار را نکرد، ولی حجازی چرا. خدا رحمتش کند.

مجتبی محرمی

قدر خودش را ندانست. اذیت هم شد. او توان بازی در تیم‌های بزرگ اروپایی را داشت. بازیکن کاملی بود؛ خلاق و باهوش. خودش باعث شد، نابود شود. فکر نمی‌کنم مربی بزرگی شود، چون حوصله این کار را ندارد. به من و مجتبی محرمی اجازه رشد داده نمی‌شود. جوان بودیم و اشتباه‌هایی کردیم، ولی تا پایان عمرمان نباید چوب اشتباه‌هایمان را بخوریم.

من و مجتبی محرمی جوان بودیم و اشتباه‌هایی کردیم، ولی تا پایان عمرمان نباید چوب اشتباه‌هایمان را بخوریم

مهدوی‌کیا

بازیکن با اخلاقی بود و هست. با هم همبازی بودیم. خیلی دوستش داشته و دارم. کاشکی در بازگشت به فوتبال ایران خداحافظی می‌کرد. کاش همین امسال خداحافظی می‌کرد که محبوب بماند.

فرشاد پیوس

در کنار فرشاد پیوس هرگز راحت بازی نمی‌کردم، چون بی‌اندازه “خوره” بود. اصلا پاس نمی‌داد و همیشه هم می‌خواست به او پاس بدهی تا گلزنی کند. اگر هم پاس نمی‌دادی، همیشه بعدش دعوا بود. در پرسپولیس کنار محسن عاشوری و مجتبی محرمی و محمد‌حسن انصاری‌فر و در تیم ملی با زنده یاد سیروس قایقران بسیار راحت بودم. اصلا با همه بازیکنان راحت بودم؛ جز فرشاد پیوس. البته باید قبول کرد که با پیوس زوج بسیار خوبی بودیم.

فوتبال آن زمان با امروز تفاوت‌های زیادی داشت و این طور نبود که با بازیکنی لجبازی کنی و به او پاس ندهی. حتی اگر با فرشاد قهر هم بودم، ولی در زمین بازی در موقعیت بهتری قرار داشت، حتما به او پاس می‌دادم. یادم هست در یک بازی چهار بار برای پرسپولیس فرصت گلزنی فراهم کردم تا در کورس آقای گلی از علی اصغر مدیر روستا جلو بزند و در نهایت آقای گل شود. با هم قهر هم بودیم، ولی به هم پاس می‌دادیم. برای مردم تمام مشکلات‌مان را کنار می‌گذاشتیم. در بازی برگشت با الهلال فرشاد (پیوس) قیچی زد، که به توپ برخورد نکرد. توپ جلوی پای من افتاد. آن را وارد دروازه‌ کردم. به من می‌گفت: “دیدی چه پاسی به تو دادم؟” من هم گفتم: “می‌خواستی گلزنی کنی نه این که پاس گل بدهی.” فرشاد هیچ گذشت نداشت البته شاید لازمه یک مهاجم همین ویژگی باشد. او چارچوب شناس و گلزن بود و باعث می‌شد، برنده باشیم و مردم خوشحال باشند. همین برای من کافی بود.

کریم باقری

امسال اگر بازی می‌کرد با وجود سن و سال بالایش از بسیاری از امروزی‌ها بهتر بود. بزرگ‌ترین اشتباه علی دایی کنار گذاشتن کریم باقری بود.

پایان رافت

به خاطر مشتی که از پرویز برومند خورد بسیار از او ناراحت شدم. نباید آن مشت را می‌خورد. باید جوابش را می‌داد.

پراکنده‌ها

* به همسرم گفته‌ام، بعد از مرگم کسی برای تشییع جنازه‌ام نیاید یا جنازه‌ام را به شیرودی نبرند. از این کارها متنفرم. چون ما مرده پرستیم. الان کسی سراغ‌مان را نمی‌گیرد، ولی مردیم همه می‌آیند تا با جنازه ما در سر در شیرودی عکس بگیرند و بزرگ شوند. گفته‌ام اول خاکم کنند، بعد مرگم را اعلام کنند. به همسرم گفته‌ام اگر جنازه‌ام را به شیرودی ببرند، هر شب به خوابش خواهم آمد.

* چوب رفیق‌بازی‌ام را خورده‌ام. هنوز مستاجرم. سخت است و کاری نمی‌شود کرد. باید ساخت. خدا را شکر که تن سالمی دارم.

* دوست داشتم در تیم ۹۸ باشم. از شماره‌اش خوشم می‌آید. همیشه تا در جام جهانی رفتم و ماندم،‌ مانند سال ۹۰٫

* فوتبال دنیا پیشرفت کرده، ولی ما ضعیف‌تر هم شده‌ایم.

* با کی‌روش بهتر می‌شویم و به جام جهانی می‌رویم که افتخاری برای ما و فوتبال ماست. به جام جهانی نرویم، فوتبال‌مان چند سال عقب می‌ماند.

* مهاجمی مانند خودم را بعد از خودم ندیدم. می‌گفتند اولادی شبیه من است، ولی خودم این طور فکر نمی‌کنم.

* هر وقت تیم ملی با تیم‌های عربی بازی دارد، حرص می‌خورم و آرزو می‌کنم در آن بازی باشم. وقتی گل می‌زنند یا بازیکن‌مان را می‌زنند، حسابی حرص می‌خورم. مثلا در آن بازی با بحرین که اگر بودم حتما همه را زده، اخراج و محروم شده بودم. وقتی با عرب‌ها بازی داریم، چنان عصبی هستم که همسرم هم به من نزدیک نمی‌شود.

* پسری دارم که به تازگی سرباز شده است. او به خاطر تصادفی که در دوران کودکی داشت، نتوانست فوتبالیست شود.

* بداخلاق نبودم، تعصب داشتم. باید از اطرافیانم بپرسید. در بیرون از زمین بسیار شوخ و بذله گو هستم و رفتارم با درون زمین مسابقه تفاوت زیادی دارد. از زمین تا آسمان. تمام آنهایی که مرا می‌شناسند، این حرف را به شما خواهند گفت. در زمین هم زمانی که گل می‌زدیم یا جلو بودیم، بداخلاقی نمی‌کردم. بیشتر خشونتی هم که داشتم به خاطر همبازیانم بود. در بازی روی آنها خطا می‌شد، من هم عصبانی می‌شدم و از کوره در می‌رفتم. فرد خطا کار را می‌زدم و اخطار می‌گرفتم و گرنه کسی نمی توانست من را بزند. هرگز طاقت باخت نداشتم. عصبی می شدم. دست خودم نبود. اگر بازی را می‌باختیم، دیوانه می‌شدم. شاید برای همین هم جمال شریف را زدم!

هرگز طاقت باخت نداشتم. عصبی می شدم. دست خودم نبود. اگر بازی را می‌باختیم، دیوانه می‌شدم. شاید برای همین هم جمال شریف را زدم!

* اگر الان فوتبالیست بودم، شاید همیشه محروم بودم (می‌خندد). ولی نه، این طور نیست یک بار محروم می‌شدم و دیگر این رخداد پیش نمی‌آمد. زمان‌ ما محرومیت به این شکل نبود. علی پروین بالای سر ما بود و قدرت زیادی داشت. اجازه نمی داد محروممان کنند. ما هم مغرورانه با حریف روبه‌رو می‌شدیم. اگر الان بازی می‌کردم، دیگر آن کرمانی مقدم درگیر و خشن قدیمی نبودم. تعصبم را داشتم، ولی سعی می‌کردم محروم نشوم تا تیمم متضرر شود.

* هوادار بارسا و تیم ملی‌ اسپانیا هستم. تا پیش از اوج گیری اسپانیا فوتبال آرژانتین را دوست داشتم. “لیونل مسی” و “آندرس اینیستا” هم بازیکنان مورد علاقه‌ام هستند.

حرف ناگفته

زیاد دارم. نگفته بماند بهتر است. نمی‌شود گفت. نگویم بهتر است. تنها این که هوای قدیمی‌ها را داشته باشند. این تنها آرزویم است.

گفت‌وگو از خبرنگار ورزشی ایسنا – محمد علیجانی بائی


بولتن نیوز

نظرتان را در مورد مطلب فوق بنویسید. نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.