– ساعت ۱٢:۱٠ ق.ظ روز سهشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱

نویسنده : همایون رقابی
قسمت اول
هنگامیکه به در باغ رسیدم از زیبائی آن متحیر شدم. سردر بسیار قشنگی داشت و انواع گلها دیوار ها و اطراف آنرا پوشانده بود.
تابلوی بزرگی هم در بالای در آن آویزان بود که روی آن جمله "باغ آرزو ها " را نوشته بودند. نمیفهمیدم معنی این جمله چیست، اما کاملا کنجکاو شده بودم و دلم میخواست وارد باغ شوم.
جلوی درب باغ ایستاده بودم که ناگهان در بخودی خود باز شد. منظره بسیار زیبائی از درختان و گلها و جوی های آب زلال در برابرم نمایان گردید.
بی اختیار جلو رفتم و وارد باغ شدم. در نقاط مختلف باغ افرادی مشغول قدم زدن بودند و برخی هم کاری میکردند.
در همین موقع یکنفر جلو آمد و گفت: به باغ آرزوها خوش آمدید….
گفتم : اینجا کجاست …. ؟ باغ آرزوها چیست؟… تو کی هستی؟…
گفت: من نگهبان این باغ هستم . اینجا هر چه بخواهی هست . هر آرزوئی بکنی برآورده میشود. زندگی در اینجا واقعا شیرین است.
با تعجب گفتم: یعنی چه ؟ … چطور میشود هر آرزوئی بکنم برآورده شود؟
گفت: امتحان کن … چه آرزوئی داری؟
مدتها بود که آرزو داشتم صاحب هزار سکه طلا پول باشم. ناگهان بیاد این آرزویم افتادم و بی اختیار آنرا چندین برابر کردم و گفتم:یعنی … من میتوانم آرزو کنم ده میلیون سکه طلا داشته باشم؟….
نگهبان گفت: بله …. خیلی ساده است…. میشود ده سال….
پرسیدم : ده سال …؟ یعنی چی؟
گفت: تو میتوانی در این باغ صد سال زندگی کنی. اما هر آرزوئی که بکنی مقداری از عمرت کم میشود. مثلا برای این سکه های طلا ده سال از عمرت را از دست خواهی داد.
حساب کردم و دیدم داشتن ده میلیون سکه طلا بیشتر از ده سال عمرم ارزش دارد. گفتم: باشه …. من آرزو دارم ده میلیون سکه طلا داشته باشم.
گفت: آنها را کجا بگذارم؟
تعجب کردم … گفتم : یعنی همین الان آنها را بمن میدهی؟
گفت: بله …. فقط بگو کجا میخواهی آنها را بگذارم؟
گفتم: یک جای امن …. مثلا یک اطاق محکم درست کن و سکه ها را در آن بگذار…. اما کلیدش را فقط من باید داشته باشم.
– برای اطاق و کلید هم سه سال از عمرت کم میشود…؟
– اطاق که چیزی نیست …. چرا سه سال باید کم بشود؟
گفت: این نرخ خواسته توست …. حالا میخواهی یا نه؟
گفتم: بله …. اطاق را کنار آن درخت بزرگ بساز .
لحظه ای بعد اطاق بزرگی ساخته شد و نگهبان کلیدش را تحویل من داد.
باور نمیکردم که درون آن اطاق پر از سکه باشد. کلید را گرفتم و بسمت اطاق رفتم. در قفل بود. با کلید آنرا باز کردم . درخشش طلا چشمم را خیره کرد. براستی اطاق مملو از سکه های طلای روی هم چیده شده بود.
باورم نمیشد…. چند تا از سکه ها را برداشتم و لمس کردم…. درست بود …. طلا بودند….. با اشتیاق به آنها نگاه میکردم و از اینکه به این سادگی به آرزویم رسیده بودم از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم.
سعی کردم آنها را بشمارم … اما بقدری زیاد بودند که خیلی زود خسته شدم. با دست سکه ها را زیر و رو میکردم. در طول و عرض اطاق و در کنار سکه ها قدم میزدم …. گاهی به درب اتاق نگاه میکردم تا مبادا کسی سر برسد…. اما خبری نبود.
مدتی با سکه ها سرگرم بودم و بعد تصمیم گرفتم از اطاق خارج شوم و در باغ قدم بزنم. وقتی درب اتاق را قفل کردم و چند قدم دور شدم ترسی در وجودم رخنه کرد که نکند کسی در غیاب من به سکه هایم دستبرد بزند….
همه چیز برایم مثل خواب و خیال بود… ده میلیون سکه طلا….؟…. مگه میشد به این سادگی صاحب چنین ثروتی باشم؟…. پس اگر حقیقت دارد باید خیلی مواظب آنها باشم.
در رفتن تردید کردم و حسی بمن میگفت که باید همانجا بمانم و مواظب سکه هایم باشم. اما از طرفی کشش زیبائی باغ مرا بسمت خود جذب میکرد و دلم میخواست بیشتر بگردم و با امکانات آنجا آشنا شوم.
برگشتم و قفل در را امتحان کردم و از بسته بودن آن مطمئن شدم . این بار راحت تر توانستم از گنجینه ام دور شوم. کمی دورتر، در میان درختان و گلها زیبا چند نفری را در حال صحبت با یکدیگر دیدم. وقتی به آنها رسیدم همه سلام کردند و ورودم را به باغ آرزو ها خوش آمد گفتند.
تشکر کردم و با آنها بصحبت پرداختم. لحظاتی بعد با آرزوهای آنها آشنا شدم و برایم از برخی از آرزوهائی که کرده بودند و به آنها رسیده بودند گفتند.
باز هم آرزو هائی داشتند اما چیزی در مورد آنها نمیگفتند. پرسیدم: وقتی میتوانید با آرزو کردن به آنچه میخواهید برسید، چرا این کار را نمیکنید؟
یکی از آنها اشاره به مردی کرد که در گوشه ای غمگین نشسته بود و گفت: او این اشتباه را کرد و مرتبا آرزوهای مختلفی کرد. در ازاء هر آرزو مدتی از عمرش را از دست داد و حالا فقط ده روز برای زندگی فرصت دارد.
ما احتیاط میکنیم که بیهوده عمرمان را از دست ندهیم.
گفتم : ولی رسیدن به یک آرزو بیشتر از ده سال یا بیست سال عمر ارزش دارد…. من الان صاحب ده میلیون سکه طلا هستم که همیشه آرزویش را داشتم . در مقابل آن فقط ده سال از عمرم را دادم … بنظر من معامله خوبیست.
آه از نهاد همه آنها بر آمد… یکی با تعجب گفت: ده سال برای ده میلیون سکه دادی؟….. مطمئن باش خیلی ضرر کرده ای.
گفتم: من صد سال باید عمر میکردم …. اما حالا نود سال عمر میکنم …. سه سال هم برای ساختن انباری برای سکه هایم دادم ….. هشتاد و هفت سال عمر خوبیست…. در مقابل ثروتمند هستم ….
یکی گفت: خوب …. با اینهمه پول میخواهی چه کار کنی؟…. اینجا پول بکار نمیآید…. هیچکس به پول تو احتیاجی ندارد و به آن دست هم نمیزند. موقعی هم که میخواهی از اینجا بروی نمیتوانی هیچ چیزی با خودت ببری…
فکر کردم نباید اینطور باشد…. پول همه جا پول است و ثروت خوشبختی میآورد… حتما اینها میخواهند به این وسیله کار مرا بی ارزش جلوه دهند.
گفتم : خود شما چه آرزوئی داشتید که برآورده شد؟
هرکدام یک آرزوئی نام بردند… اما همه قبول داشتند که اشتباه کردند …. نباید بیهوده عمر را از دست میدادند.
از آنها جدا شدم و به قدم زدن پرداختم. اشخاص مختلفی را در گوشه و کنار باغ میدیدم که تنها یا با یکدیگر مشغول گذراندن وقت هستند.
دختر زیبائی را دیدم که در یک گوشه تنها نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. سرش را بلند کرد و جواب سلامم را داد و با نگاه پرسشگری مرا نگریست.
گفتم : چرا تنها نشسته اید؟ …. این تنهائی شما نظرم را جلب کرد.
لبخندی زد و گفت: اینجا دوستی ندارم … آرزوئی هم ندارم… در نتیجه باید صد سال به همین شکل زندگی کنم.
گفتم: اجازه میدهید با هم دوست شویم؟
گفت: چه فایده ای دارد؟
– حداقل دیگر تنها نخواهید بود.
خندید و گفت: اگر شما میخواهید ، باشد…
گفتم : دوست دارید قدم بزنیم؟
باز گفت : اگر شما میخواهید باشد…
مشغول قدم زدن شدیم… دختر کمتر حرف میزد و من کنجکاو بودم بیشتر از او بدانم. اسمش را پرسیدم گفت: نامم رؤیا است.
گفتم : میدانی چقدر زیبا هستی؟
پاسخ داد: نمیدانم … این مسئله چه فایده ای دارد؟
با تعجب به او نگاه کردم … گفتم : زیبای برای یک زن فوق العاده مهم است …. چطور میگی فایده ای ندارد؟
– زیبائی هم یک امر موقت است … وقتی مسن شدیم از بین میرود.
– نمیدانم چرا اینجا همه ناامید هستند… زیبائی … ثروت … بنظر من اینها چیزهای خوبی هستند. خود من الان ده میلیون سکه طلا دارم.
وقتی این حرف را شنید با حیرت مرا نگاه کرد و گفت: ده میلیون سکه طلا؟
فکر کردم خیلی خوشش آمده و جذب موضوع شده. گفتم: بله ده میلیون…
پرسید: در مقابل چند سال از عمر؟
گفتم: ده سال…سه سال هم برای اطاقی که سکه ها را در آن نگهداری میکنم.
در چهره اش ناباوری موج میزد، اما برخلاف فکر من گفت:تو سیزده سال از عمرت را دادی تا یک انباری پر سکه طلا داشته باشی؟ … عجب اشتباهی….
گفتم : پول همه چیز را برای انسان فراهم میکند…. میخواهی آنها را ببینی؟
گفت: نه … علاقه ای ندارم…. اما این اشتباه تو وحشتناک است.
تعجب کردم … چرا همه داشتن این ثروت را برای من اشتباه میدانند؟
گفتم : تو ارزش پول را نمیدانی؟
گفت: اینجا پول ارزشی ندارد… هرچه بخواهی و هرچه آرزو کنی برایت فراهم میشود. با این پولها میخواهی چه بکنی؟
این بار کمی فکر کردم و بعد گفتم: نمیدانم … هنوز تصمیم نگرفتم … ولی میدانم ثروت خوبیست.
بعد پرسیدم:تو ازدواج کرده ای؟
– نه … این جزو آرزوی های من نیست.
– یعنی نمیخواهی کسی ترا دوست بدارد و با تو در سرنوشتت شریک شود؟
– دوست داشتن یعنی چی؟
– ببین … الان من ترا دوست دارم و علاقمندم که با تو ازدواج کنم … با داشتن اینهمه پول هر کار که دلمان خواست میکنیم.
اندیشمندانه نگاهم کرد و گفت: مثلا چه کار؟
گفتم : هر کار… هرچه میخواهیم تهیه میکنیم … هرجا بخواهیم میرویم …. جشن میگیریم … دوستان را دعوت میکنیم … هرچه بخواهیم فراهم میشود… و خلاصه بمعنی واقعی زندگی میکنیم.
– اما اینجا با پول هیچ کاری نمیشود کرد. هرچه بخواهی در ازاء از دست دادن مقداری از عمرت بدست میآوری…. من تا بحال آرزوئی نکردم ، چون برای عمرم ارزش قائلم … هنوز هم در فکرم که چه چیز باید بخواهم که ارزش از دست دادن حتی یکساعت از عمر را داشته باشد.
– تو مرا گیج کردی… تابحال من دیده بودم که پول حلال مشکلات است …. تو چطور منکر این هستی؟
– گفتم که … پول اینجا ارزشی ندارد…. عمر مهم است … سعی کن کمتر آرزو کنی تا بیشتر عمر کنی.